تبليغاتX
بوی نرگس
بوی نرگس

امروز و در برابر چهره عریان "مثلث زر و زور و تزویر" باید به بوی نرگس معطر شویم تا ...

سلام بر تمام نرگسهای مست و بیدار

دیشب به خواهش و همراهی یک دوست دعوت به شنیدن آهنگ زیبایی

شدم که من رو سرمست از حس عاشقی کرد و تو سکوت شب از قشنگی

این موسیقی بی اختیار با اشک با این آهنگ همکلام و یکصدا شدم..........

خوشحال شدم برای "عشقی" که زندگیش به آرامش رسید و من آرزو کردم

براش که تمام آنچه که از دست داد به همت والای خودش و لطف خداوند به

زودی و زیبایی بهش برگرده و تا ابدیت ابدیت هر جا که هست برای عاشقش

همون عشق همیشگی باشه اگرچه .................................................

این آهنگ هم تقدیم به شما:

همه چی آرومه... تو به من دل بستی
این چقدر خوبه که...تو کنارم هستی
همه چی آرومه...غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه...تو به احساس من
همه چی آرومه...من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا...به خودم می بالم
تو به من دل بستی...از چشات معلومه
من چقدر خوشبختم...همه چی آرومه
تشنه ی چشماتم...منو سیرابم کن
من و با لالایی...دوباره خوابم کن
بگو این آرامش...تا ابد پابرجاست
حالا که برق عشق...تو نگاهت پیداست
همه چی آرومه...من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا...به خودم می بالم
تو به من دل بستی...از چشات معلومه
من چقدر خوشبختم...همه چی آرومه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 6:22 توسط مریم| |

از غروب بعد نماز  این غزل حافظ تو ذهنم نقش بست، امشب ماه هم....................برایم ماه هم

همیشه مقدس بوده، ممنونم که همیشه رازدار و سنگ صبور خوبی بوده.

شاید این روزها نتونم بنویسم، کاش میشد با انسانهای مدعی هم کلام شد، کاش میشد پاره

خطهایی از زندگی را به صحنه کشید تا بدانند که راه را بارها و بارها اشتباه رفته اند، همیشه مدعی

بوده اند بی آنکه لحظه ای در خلوت خود درنگ کنند و بیندیشند بر آنچه که از ماحصل عمر دیگران

به ناحق خواسته اند، تا اینگونه مدعی نباشند....................................................

 اما شاید این غزل حافظ گویاتر از همیشه باشه:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند

                                                         چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

                                                       توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند

گوییا باور نمیدارند روز داوری

                                                      کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان

                                                      کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان

                                                    میدهند آبی که دل ها را توانگر میکنند

حسن بی پایان او چندان که عاشق میکشد

                                                   زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی

                                                   کاندر آنجا طینت آدم مخمر میکنند

صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت

                                                  قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:55 توسط مریم|

امروز برای اولین بار در اینجا خواستم از خودم بنویسم، شاید نباید نوشت اما آنقدر جمعه ای

شیرین داشتم که حیفم اومد ثبت نشه.

جمعه ای متفاوت با جمعه های دیگه، چون تو این جمعه من مهمان شدم به مکانی که برایم

عزیزتر و پاکتر از همه این عالم بود، مهمانی ای که تجمل نداشت اما قداست داشت، اونقدر

ساده و بی ریا بود که همه رو منقلب کرد، اونقدر نگاهها باهم حرف داشت که میشد قصه

هزار و یک شب، گرچه فضا کوچیک بود اما اونقدر صمیمانه که برای همیشه موندگار شد

شاید همه ما رو تو اون لحظه غافلگیر کرده بود میزبان، نگاهمون به هم متعجب بود اما سرشار

از عشق و علاقه و من شرمنده اون همه محبت میزبان و اطرافیان شدم، آغوشها بیقرار و در انتظار،

و همه خوشحال از بودن در کنار هم در یک جمع پنج نفره!.......................................................

و من بوی خوش عطر "نرگس" رو تو فضای کوچیک اتاق حس میکردم، بویی که برای همه ما نوید

روزهای خوش رو میداد و من لبخد رضایت رو بر لبان تک تک عزیزترینهام دیدم، شاید این ماحصل

تمام صبر و پایداریم بود، تمام روزهایی که برای مدتی از من دزدیده شد و بر من سخت گذشت

تمام ساعتهایی که ناجوانمردانه برایم رقم زده شد و من مهر سکوت زدم بر روی همه نامهربانیها

به احترام "تو" و به حرمت عهدی که با خداوند بستیم، به حرمت اشکهایی که برایم سرازیر کردی

به حرمت شبهایی که ساعتها خواب را بر چشمانمان حرام کردیم و......................به حرمت ماه

که مونس درد های من و "تو" شد به حرمت حرفهایی که با صداقت از لبانی شنیدم که برایم حجت

بود...................................

شاید خداوند تمام شب زنده داریهایم را پاس داشت، آری!من به حضورت در عمق وجود تنها و

خسته ام همیشه معتقد بودم و اینبار باز هم نشانم دادی که با منی!!

گرچه مهمانی کوتاه بود، اما برایمان ساعتها معنا داشت و برای لحظه ای اشک شوق را در چشمانی

دیدم که انگار همیشه منتظر بودند، نگاهها بیشتر از همیشه با هم سخن میگفتند اما مهمتر از

همیشه و همه "تو" بودی که برایم ساخته شدی،"تو" بودی که من با همه وجود "عشق و رضایت"

را در نگاه و چشمانت خواندم و اراده زیبایت را برای حفظ و خواستن زندگی...........................

تنها و تنها میدانم که "تو" میمانی برای همیشه حتی اگر دیگران نخواهند، حتی اگر طوفان شود

اما میدانم ریشه های من و تو بیشتر از آنچه که باید بهم گره و پیوند خورده است، بیشتر از همیشه.

جمعه ای بی نظیر برایم ارمغان آوردی، گرچه میدانم جمعه هایی زیباتر انتظارمان را خواهد کشید

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:49 توسط مریم|

 
عکس فرد دیگری را در جیب همسرش پیدا کرد، با خود اندیشید شاید اشتباه از من بوده ، سپس تمام چیزها و وسایلش را به سلیقه همسرش پایه ریزی کرد.بعد از ۲ هفته همان عکس را پاره شده در سطل اشغال دید و در ان لحظه بود که احساس پیروزی کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
------------------------------------------------------------------------
این نوشته یعنی چی؟

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:42 توسط مریم|

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نامه زنان افغانستان به ژیلا بنی یعقوب

ژیلای عزیز!

ما، عده ای از فعالین حقوق زن درکشور افغانستان هستیم که از نزدیک با تو و فعالیت های مدنی تو در راستای احقاق حقوق زنان آشناییم. آن زمان که تو در ایران از وضعیت مهاجرین افغانی نوشتی، آن زمان که تو با سفر به سرزمین ما، از دردها و آلام این سرزمین و از وضعیت زنان و دختران افغانستان نوشتی، و یا زمانی که از لا به لای گزارش های تو سیمای زنان جنگ زده لبنانی، عراقی، افغانستانی را مشاهده می کردیم، ما همگی در کنار هم در مسیری گام برمی داشتیم که در آن مرزهای سیاسی هیچ رنگی نداشت و دفاع از حقوق انسانی قومیت و ملیت نمی شناخت. و اکنون برای تو که سمبل مقاومت زنان هستی، و چند روز بعد جشن تولد 39 سالگی ات را در زندان اوین سپری خواهی کرد، آرزوی سلامتی می کنیم و تولدت را از پس دیوارهای ستبر زندان تبریک می گوییم.

ما میدانیم که تو گناهی به جز اینکه یک روزنامه نگار آگاه و فعال هستی، نداری. ما همچنین نیک میدانیم که جنبش زنان ایرانی چه جایگاه ارزشمندی در شرکت گسترده و آگاهانه زنان در حیات اجتماعی کشور و نیز انتخابات داشته است. برای ما روشن نیست که چرا چنین جنبشی که برای بهروزی جامعه خدمت می کند، مورد کین و بی مهری قرار می گیرد.

آن هنگام که تو برنده جایزه بین المللی شجاعت در روزنامه نگاری شدی؛ درموردت نوشتند: "ژيلا بني يعقوب 38 ساله گزارشگر مستقل و سردبير وب سايت «كانون زنان ايراني» در ايران است بني يعقوب در يكي از محدودترين كشورهاي دنيا كار مي كند جايي كه هم به واسطه زن بودن و هم به خاطر خبر نگار بودن، محدوديتهاي بسياري وجود دارد . ژيلا بني يعقوب همواره از بيدادهاي اجتماعي و دولتي كه به ويژه بر زنان اثر گذار بوده گزارش هایی تهیه کرده است. او بارها از كار بيكار شده است چرا كه از سانسور مقالات و گزارشهايش سر باز زده است. همچنين تعدادي از روزنامه هايي كه وي در انها مشغول به كار بوده است توسط دولت تعطيل شده اند. اين بيانيه در ادامه مي افزايد: « ژیلا بنی یعقوب بارها به كشورهاي منطقه خاورميانه سفر كرده است و در مورد زندگي زنان و پناهندگان در زمان جنگ گزارشاتي نوشته است . موضوعات گزارشات ژيلا بني يعقوب او را هدف حملات دولت قرار داده است چنانچه بارها منجر به حمله، دستگيري و يا زنداني شدن وي شده است.»

ما به تو آزاده زن منطقه ی مان افتخار نموده، برایت میگوییم: تو و همسرت بهمن احمدی امویی و دیگر همرزمانتان باید آزاد باشید.تو تنها نیستی و موج عظیم زنان و مردان آگاه را با خود داری .

کمیته مشارکت سیاسی زنان- افغانستان

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:29 توسط مریم|

فقط میگم ای کاش اینجا نبودم، ای کاش دستهام قدرت داشت تا دستهاتو بگیرم خدا جون تا از روی زمین بلندم کنی وقتی که پاهام میلرزه و میفته................................

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:15 توسط مریم|

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:27 توسط مریم|

شراب و خون

نیست یاری تا بگویم راز خویش

ناله پنهان كرده ا م در ساز خویش

چنگ اندوهم، خدا را زخمه ای

زخمه ای تا بركشم آواز خویش

 

بر لبانم قفل خاموشی زدن

با كلیدی آشنا بازش كنید

كودك دل رنجه ی دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش كنید

 

پر كن این پیمانه را ای هم قفس

پر كن این پیمانه را از خون او

مست مستم كن چنان كز شور می

باز گویم قصه ی افسون او

 

رنگ چشمش را چه می پرس زمن

رنگ چشمش كی مرا پا بند كرد

آتشی كز دیدگانش سر كشید

این دل دیوانه را در بند كرد

 

از لبانش كی نشان دارم به جان

جز شرار بوسه های دلنشین

 

من چه می دانم سرانگشتانش چه كرد

در میان خرمن گیسوی من

آنقد دانم كه این آشفتگی

زان سبب افتاده اندر موی من

 

آتشی شد بر دل و جانم گرفت

رهزن شد راه ایمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون زپا افتادم آسانم گرفت

 

  گم شدم در پهنه ی صحرای عشق

در شبی چون چهره ی بختم سیاه

ناگهان بی آنكه بتوانم گریخت

برسرم بارید باران گناه

 

مستیم از سر پرید، ای هم نفس

بار دیگر پر كن این پیمانه را

خون بده، خون دل آن خودپرست

تا به پایان آرم این افسانه را

"فروغ فرخزاد"
 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:24 توسط مریم|

طرح عملياتي و ساده شده خاموشی سبز در ۲۷،۲۶ و ۲۸ مرداد
 هسته فنی خاموشی سبز نام طرحی است که در روزهای ۲۶ - ۲۷ و ۲۸ مرداد ماه اجرا خواهد شد . برای مطالعه توضیحات و همچنین آشنا شدن با این طرح میتوانید به آدرس زیر مراجعه کنید :                                                    http://khsabz.org
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:25 توسط مریم|

یادداشتی از مهدی محمودیان

بچه ها چرا یک گوشه نشسته اید؟ چرا غمگینید؟ مگر چه شده است؟

آهان، حتما به یاد نداها هستید؟ به یاد سهراب ها هستید؟ به یاد اشکان ها و محمدها غمگینید؟

نکند به یاد عزیزان در بندتان اینگونه زانوی غم بغل کرده اید؟

نکند دلتان برای جنب و جوش نورمحمدی تنگ شده است؟ نکند برای خنده های حمزه و یا شوخی های حسین موسوی دلتان تنگ شده است؟

نکند به یاد خنده های شهاب عزیز، یا توجیه های تاج زاده برای شرکت در انتخابات و یا یاد سعید شریعتی دلتان را غمگین کرده است؟

نمی دانم شاید برای کوه رفتن با صفایی فراهانی دلتان تنگ شده است یا برای شیرکوند عزیز و یا برای خدایاری مهربان دلتان تنگ شده است؟

شاید هم دلتان حزب می خواهد و دور هم جمع شدنهای قشنگ آن روزها؟

بچه ها، می دانید که دوستان و عزیزانمان برای چه هدفی در سیاه چالهای تاریک اندیشان، گرفتارند؟
بچه ها یادتان است همه تلاشهایمان برای چه بود؟
یادتان هست دردمان در حزب این بود که چرا نمی توانیم دمکراسی را برای مردم ترجمه کنیم؟
یادتان هست قصه می خوردیم و رنج می کشیدیم از اینکه مردم چرا برای آزادی فریاد نمی کشند؟
یادتان هست قصه می خوردیم چرا مردم برای گران شدن روغن نباتی فریاد می کشند و برای آزادی نه؟
یادتان هست........

بچه ها یادتان هست هدفمان چه بود؟ یادتان هست می خواستیم دمکراسی، حقوق بشر و.... را در جامعه گسترش دهیم؟
بچه ها یادتان است، هدفمان رسیدن به ایرانی بود که دغدغه مردمش آزادی باشد و دمکراسی و خواسته شان حقوق بشر؟ یادتان هست؟


بچه ها اگر هدفمان این ها بوده است که بوده، پس چرا نشسته اید و زانوی غم بغل کرده اید؟ بچه چرا نشسته اید؟ چرا جشن نمی گیرید؟ چرا سکوت کرده اید؟

این روزها روز جشن و شادی است

گوش کنید! خوب گوش کنید؟ می شنوید؟

"یا مرگ یا آزادی"، برادر شهیدم رای تو پس می گیرم".

خوب گوش کنید:"زندانی سیاسی آزاد باید گردد"

نه!! خوب گوش کن!

این صدای چند صد نفر دانشجو نیست. این صدای چند نفر جوان که از روی سیری فریاد می زنند نیست. این صدای میلیون ها ایرانی سبز اندیش است که فریاد می زنند "الله اکبر".

آنجا را ببین او شجریان است ، آن طرف مجید مجیدی است و آن طرف، بازیکنان تیم ملی هستند، آن طرف را ببین مراجع تقلید هم آمده اند، ببین زن و مرد و پیر و جوان، روحانی، بقال، قصاب، پزشک، نانوا، مهندس. خوب نگاه کن همه آمده اند.

آری این صدای میلیون ها ایرانی است که فریاد می زنند:"زندانی سیاسی آزاد باید گردد."

بچه ها باور کنید ما به هدفمان رسیده ایم.

بچه ها باور کنید امروز حقوق بشر و دمکراسی فقط خواست ما نیست.

خوب ببینید آنجا خانه نانوا است، آنجا خانه قصاب است، آنجا خانه خیاط است، گوش کنید:"یا مرگ یا آزادی"

بچه ها بخدا ما پیروز شدیم. این صدای الله اکبر از حلقوم خونی ندا می آید. این صداها از سینه های سوراخ سوراخ شهیدانمان بیرون می آید، گوش کنید "یا مرگ یا آزادی"

بخدا من صدای تاج زاده، میردامادی، سلیمانی و خدایاری را می شنوم. گوش کنید صدای سعیدها و حسین ها را. نمی شنوید در کوچه ها فریاد یا مرگ یا آزادی سر می دهند؟ خوب گوش کنید.

بچه ها می بینید تاج زاده ها را حجاریانها و رمضان زاده ها را، دیدید نداها و سهراب ها را، حالا نوبت ماست.

بچه ها ما باید دوباره پیشقدم باشیم. مردم آمده اند و با خونشان آهنگ زیبای "یا مرگ یا آزادی" را سروده اند. نوبت ماست این بار برای تحقق دمکراسی و حقوق بشر در ایران قدمی بزرگ تر برداریم.

حزبمان را بسته اند اما باید خانه هایمان را به دفاتر حزب تبدیل کنیم و هر کداممان می توانیم یک میردامادی باشیم، هر کداممان می توانیم یک رمضان زاده باشیم و حجاریان، و باید باشیم.

بچه ها باید خود را برای روز پیروزی نهایی آماده کنیم.

شب هرچه سیاه تر باشد سحر دلپذیرتر است.

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 9:56 توسط مریم|

Design By : Night Melody